به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه از یزد، روز آخر روضه در مدرسه علمیه امام خمینی است. دوست ندارم هیچ روزش را از دست بدهم. نمیخواهم لحظه های این روضه را با کسی قسمت کنم؛ جز دفترچه و خودکار عزیزم.
ماشین را سر کوچه پارک میکنم، طوری که موقع برگشتن خیالم از جای پارک راحت باشد. پیاده به سمت مدرسه علمیه امام خمینی (ره) راه میافتم.
بخشی از لذت من در همین مسیر رسیدن است؛ دیوار های کاهگلی، پیرمردی که زودتر از شهر بیدار شده، نسیمی که از کنار صورتم رد میشود و بوی آش گندم داغی که از روضه تا کوچه آمده است.
قدم هایم یکی یکی بر زمین می نشینند. مدرسه علمیه امام خمینی (ره) از دور پیدا میشود. وارد فضای شش ضلعی آجری میشوم. با ورودم، چشمم به عارفانی میافتد که از روی بنرها هر کدامشان حرفی برای گفتن به طلاب دارند. میان راهرو، حاجآقا دهقانی نژاد (مدیر مدرسه علمیه امام خمینی (ره) ) ایستاده است.
سلام و خوش آمدش سهم هر میهمانی است که قدم به مدرسه میگذارد. گوشیام را بیرون میآورم. یک قاب، بعد قاب دیگر؛ نمیخواهم اینجا چیزی از چشم دوربینم جا بماند.
با زیارت عاشورای ارباب، روضه جان میگیرد. از قدیم در حوزه به ما میگفتند اگر میخواهی کارت با برکت شود، با روضه اباعبدالله شروعش کن.
حالا دیگر چه شود وقتی روضه خودش اصل کار باشد! مثل قبل آرام قدم میزنم. نگاهم روی گلهای کاغذی میماند؛ رنگهایشان میان آجرهای حیاط خودش را بیشتر نشان میدهد.
درهای چوبی دور حیاط را نگاه میکنم. پشت هر کدامشان حجرهای را تصور میکنم؛ طلبهای، کتابی، چراغی و شاید شب هایی که تا صبح گذشتهاند.
دو نفر از دوستانم را میبینم؛ یکی خبرنگار است و دیگری همکلاسی حوزویام. بعد از احوالپرسی کنارشان مینشینم.
حجت الاسلام علی اصغر زابلی رشته کلام مجلس را در دست میگیرد. انگار اینجا هم کلاس درسش باشد، شروع میکند.
اصل کلام حاجآقا میشود: (إِضاعَةُ الفُرصَةِ غُصَّةٌ) چند نفری گوشه و کنار مجلس نشسته اند؛ بی هیاهو و بی حرف اضافه. چشمها به حاج اقا و دلها پای روضه. صدای گریه حاج آقا در مجلس میپیچد؛ آنقدر ناگهانی که آرامش کلمات را به هم میزند. کمتر روحانیای را دیده بودم که میان حرفهایش، اینچنین بیمقدمه بغضش راه کلام را ببندد.
میگوید: در جوانی فرصتتان را از دست ندهید! بچسبید به نماز و دعا و مطالعه. توی کارهای خوب باید از هم سبقت بگیرید.
دو نفر از طلاب مدرسه، صبحانه به دست وارد قسمت خواهران میشوند؛ یکی سینی عدسی دارد و دیگری سینی چای. همان چای همیشگی روضه. آب و چای و قند که همینها است، پس راز این طعم چیست؟ شاید چای روضه، طعمش را از روضه گرفته باشد.
حجتالاسلام صمدی کلاس درس را با حدیثهای امام رضایی ادامه میدهد. کلمات معصومین یکییکی در فضا مینشینند. جالب است که میفهمم دو تن از اهلبیت(ع) پاره تن پیامبرند؛ یکی مادر سادات و دیگری بابا رضای مهربانم.
یک ساعت از مراسم و یک ساعت از عمرمان میگذرد؛ اما چه خوب که در اینجا گذشت. با دوستم به سمت راهرو میروم. کلید پشتبام را از حاج آقا دهقانی نژاد میگیریم. پلهها را بالا میرویم. در را باز میکنیم. هوای خنک با چاشنی آفتاب توی صورتمان میپاشد.
چند قدم جلو میروم. اینجا هر طرف را که نگاه میکنم، قاب تازهای پیدا میشود. یک عکس از این سمت، یکی از آن سمت. پشت بام را دور میزنم و دوباره برمیگردم. منارههای مسجد جامع بر بقیه ساختمانها پادشاهی میکردند.
از آن بالا، کلام حجت الاسلام سید شهاب الدین آیت اللهی به گوش میرسد و جرعه جرعه به جانمان مینشیند: امام رضا غریب است اما نه به خاطر اینکه دور از وطنش بود. امام حسین هم دور از وطنش بود. امام رضا غریب بود چون دور از وطنش در زمان پادشاهی بود که نفاق داشت؛ جلوی مردم میگفت من شیعه هستم و خلافت را به امام تعارف میکرد ولی در اصل نقشه های شوم دیگری داشت.
چند پله پایین میروم و به پشت بام دیگری میرسم. آنجا سرسبزی میان دیوارهای آجری و در قلب حیاط، خودنمایی میکند.
دوباره دوربین را بالا میآورم تا چیزی از این منظره جا نماند. پایین که میرسیم، حجت الاسلام امین سلمآبادی روضه را شروع میکند. بعد از روضه، کم کم میهمان ها راه خانه یا راه روضه ای دیگر را در پیش میگیرند. روضه تمام شده است اما عزای حسین (ع) پا برجاست.
انتهای پیام/
خبرنگار خانم ریحانه حدادی













